دلگیرم از تویی که بی من خوشحالی
دلگیرم از منی که بی تو غمگینم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:16 توسط هستی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:9 توسط هستی
|
بی نهایت ترین حس در طول روز ، حس خواستن توست.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 14:8 توسط هستی
|
روزنه های تار عنکبوت بسته این ذهن خسته را تنها حضور تو بیدار می کند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:41 توسط هستی
|
سال نو مبارك
خيالت را در آغوش ميگيرم و لحظه ها را با سكوت پر مي كنم
اين روزها همدم تنهايي من خيال زيباي توست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:23 توسط هستی
|
ديگر نخواهم گفت من و تنهايي
ديگر نخواهم نوشت من تنها هستم
ديگر از فاصله ها دلگير نخواهم شد
ديگر بدون تو بغض نخواهم كرد
چرا كه ديگر در اين دنيا زندگي نخواهم كرد
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 23:48 توسط هستی
|
دوباره تنهايي و من
دوباره من و ياد تو
دوباره تو و فاصله
دوباره فاصله و من
دوباره همه با هم به غيرمن و تو
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:31 توسط هستی
|
چشمانم را می بندم تو می آیی همه جا تاریک است من تو را میان تاریکی پیدا می کنم.
چشمانم را می گشایم تو گم می شوی.
کاش چشمانم همیشه بسته بود!
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 8:30 توسط هستی
|
با هم بوديم ولي من بي تو و تو بي من اينك ما زهم دوريم و باز هم من بي تو و تو بي من
كاش: هر دو صاحب يكديگر بوديم حتي دور از هم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 18:57 توسط هستی
|
ساده می گویم دلتنگت هستم ولی این غرور وفادار همچنان جای تو را برایم پر کرده است !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:17 توسط هستی
|
تو مرا می رانی و دیگری تو را می راند ما همه زمانی از دوست داشتن رانده شده ایم
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:1 توسط هستی
|
تکرار ،تکرار و باز هم تکرار. درمانده ام از این روزهای تکراری . روزهای تنهایی .روزهای بی تو در این کویر بی کسی همیشه تکراریست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:38 توسط هستی
|
سلام به همه دوستان کسانی که مایل باشن می تونیم تبادل لوگو انجام بدیم
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:9 توسط هستی
|
همه خاطره ها را درهم شکسته ای، ای نازنین
دیگر قلبم از یادت سرمست نخواهد بود
دیگر چشمانم با ندیدنت گریان نخواهد شد
و من دیگر دوستت ..........
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:14 توسط هستی
|
امشب تو غمگینی و من دلم از این غم خون است. چرا که تو فقط غمگین هستی و من غمگین غم تو
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط هستی
|
تو نیستی و من به دنبالت می گردم .آنقدر به دنبالت گشته ام که فراموش کرده ام آیا روزی با من بوده ای یا همه این ها خیالی بیش نبوده است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:35 توسط هستی
|
بی تو هر لحظه به این اندیشم که چرا این همه دوری از من!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:6 توسط هستی
|
تنهایی را دوست دارم زیرا می توانم در خلوت خودم بدون آنکه کسی مرا بازخواست کند به تو بیندیشم.فقط به تو!
حتی می توانم خودم را هم فراموش کنم و ساعت ها تو را با سکوتم فریاد بزنم.
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:24 توسط هستی
|
سال نو مبارک
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:57 توسط هستی
|
در آغوش تنهایی همان آرامشی است که در عمق چشمانت مرا به سوی خویش می کشاند.اینک بدون تو تنهایی پناهگاه من است
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:53 توسط هستی
|
سلام به همه دوستان گلم شرمنده به خاطر این مدت که نبودم از این به بعد سعی می کنم زود به زود آپ کنم
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:32 توسط هستی
|
چقدر سخته یکی رو خیلی دوست داشته باشی ولی اون در حد یه دوست معمولی بهت نگاه کنه
منتظر سری جدید آپ های من باشید
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:36 توسط هستی
|
۲ سال گذشت


+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:29 توسط هستی
|
لعنت به دنياي که در آن کسي که دوستش داري دوستت ندارد و کسي که که دوستش نداري دوستت دارد.چه فايده از زندگي که در آن روزها تکراري و شب ها متواليست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:30 توسط هستی
|
هر شب بیشتر و بیشتر به تو وابسته می شوم.وای از این شب های بی انتهای. هر شب که صدایت را می شنوم گوش هایم پر می شود از طنین نا امیدی و قلبم سرشار از محبت. گوش هایی که در انتظار شنیدن یک دوستت دارم به سر می برند و قلبی که لبریز از دوست داشتن است. شب ها می گذرند و من همچنان منتظرم.انتظاری که امیدی به پایانش ندارم.ولی همین که صدایت را می شنوم گویی دنیا را به من می بخشند.همان که به تو می گویم دوستت دارم برایم کافی . همین و همان!
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:18 توسط هستی
|
شیدایی؛ آبجی گلم تولدت مبارک
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:6 توسط هستی
|
دوستت دارم نه به زبان بلکه در عمل. در آن زمان که تو خسته از همگان شوی و من تنها امید تو باشم. آن هنگام من نوازشگر اشک های تو خواهم بود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:34 توسط هستی
|
دیگر قلم و کاغذ سفید هم آرامم نمی کند. دیگر عشق به این زمین هم رامم نمی کند. بیمارم از زخم های زمانه. شکسته از سنگ سار حوادث. شاید آسمان چاره کارم باشد!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:52 توسط هستی
|
من خسته از تویی که نمی فهممت و تو خسته از منی که نمی فهمی ام!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 18:50 توسط هستی
|
حتی در تنهاییم نیز تنهایم نمی گذارند این افکار مهاجم.افکاری که گویی قرار است شکنجه گر روح بیمارم باشند. ولی چه سود از این تلاش بی حاصل. این افکار نمی دانند که روح من دیر زمانی است تن به این تنهایی تاریک داده است و از بی کسی بیمار.
___________________
27 اردیبهشت هم تولدم بوده دوستان نگفتم چون دوست نداشتم شما به زحمت بیفتید و برام کادو بگیرید.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:47 توسط هستی
|